کرب و بلای من پله های حرم....

هو وتر... 

تنهایی آدم ها شاخ و دم ندارد

همین که کسی نباشد یعنی تنهایی 

اما وقتی دل به خدایی میسپاری که همیشه در کنارت هست دیگر تنهایی بی معنا میشود. 

البته که گاهی آدمی بر حسب ادم بودنش دلگیر میشود از تنهایی های دنیایی اما خدایی هست... 

مادر بودن هم تنهایی های آدم را زیاد میکند هم کم! 

مدتهاست که وقت نکرده گوشه ای بنشینم و با خودم فکر کنم... 

گوشه ای بنشینم و با محبوبم خلوت کنم... 

مادری با همه زیبایی هایش سختی هایی نیز دارد ک میتوان آن را قابل تحمل کرد با دیدن شیرینی های فرزند... 

چقدر دلم میخواهد لگویم حرف های در سینه... 

بگویم از کربلایی که دیدم! 

از سامرایی که دیدم

از کاظمینی که دیدم... 

بگویم که غربت سامرا در کلام نمیگنجد... 

بگویم سلام ای امام هادی

ای امام عسگری

سلام... 

. من آمدم 

به اشاره ی شما... 

حالا منتظر اشاره ای دیگرم برای فدایی شدن... 

بابی انت و امی... 

  • علمدار جنون

هو رب... 

نمیدانم دقیفا حکمت این پشت هم مریض شدنهامان چیست... 

اینکه اول دختر من

بعد من

و بعد مرد من... 

چیست این پیوسته بودنش و در عرض سه روز به یک درد مبتلا شدن را... 

زیباست اما... اینکه هر سه تامان درد مشترکی را تجربه کنیم. 

اما سخت است دیدن درد کشیدن فاطمه و ناتوانی هایم برای خوب کردنش... 

 

محرم آمده و هنوز نتوانسته ایم برویم هییت! 

محرم امده و من هیچ امادگی ای نداشتم اما نمیدانم چرا یکباره دلم اماده ی اماده شد... شاید بخاطر این چند روز که روضه ی مجسم کربلا بود... 

کاش که لایق شویم و چشممان به حقایق عالم باز

آه رباب... 

  • علمدار جنون

هو نور

به خودم قول داده ام در بلاها و سختی ها به یاد علمدار کربلا صبور باشم و بدانم که بلا برای رشد عبد خوب است و موجبات تقرب وی را فراهم میکند... 

این روز ها همش به تو فکر میکنم رباب... 

به تویی که جسم بی جان شش ماهه ات را دیدی و دم برنیاوردی... 

این روز ها همش به تو فکر میکردم و خودم

به اینکه دست ها و پاهای کبود فاطمه کجا و تیر سه شعبه کجا... 

دردهای پیاپی و تب های مزمن فاطمه کجا و تیر سه شعبه کجا... 

داشتم همش تمرین رباب بودن می کردم و عجب تمرین سختی بود... 

دلم میخواهد ساعت ها بنویسم اما گاهی الزامات دیگری دست ادم را مییندد... 

این روز ها اصلا احساس میکنم محیایی دیگر شدم... محیایی که در تک تک رفتار های دخترم دارم جلوه میکنم، محیایی که حالادیگر مادر شده و دنیا را جور دیگری میبیند. 

نمیدانم که چگونه این همه حرف را که در سینه ام جا خشک کرده بزنم... فقط میدانم خسته ام از سکوت... 

میدانم که این محرم با محرم های دیگر فرق دارد... بویش، رنگش، حسش... 

آه کاش میشد که مجالی باید تا پیاپی بگویم از مادری کردن ها... 

از اینکه داری از درد میمیری اما دخترت با کلی انرژی هنوز دارد بازی میکند و میخندد و خیال خواب ندارد... 

و ای کاش میتوانستم ب مادران این سرزمین بفهمانم که ما برای مادری کردنمان دینی به گردن فرزندانمان نداریم

ما آن ها را به این دنیا آورده ایم که خود رشد کنیم، که بفهمیم ربوبیت خداوند را و بفهمیم که چقدر رب بودن سخت است تا رشد کنیم و ابدیده شویم و برویم در دنیای حقیقی زندگی مان را بسازیم... 

ما دینی به گردن فرزندانمان نداریم زیرا که به خاطر عشق به مادری کردن بوده که آن ها را در دامن ما قرار داده 

ما برای دل خودمان و برای انجام وظیفه مان فرزند می آوریم پس ان ها دینی به ما ندارند.... بلکه ما برای وجودشان به آنان مدیونیم... 

برای اینکه هستند تا ما را رشد بدهند و به ما صبوری را بیاموزند... 

کاش مادران سرزمینم این را درک میکردند ان وقت دیگر هیچ فرزندی با مادرش و هیچ مادری با فرزندش نامهربانی های توقعمدارانه نمی کرد. 

  • علمدار جنون

هو نور 

هو وتر

هو غریب

نمیدانم چگونه با دلم کنار بیایم...

با دلم که میبیند و میشنود ...

چگونه ببینم و هیچ مگویم 

آه ازین مردم

آه از ادم هایی که قدر نمی شناسند ...

دارم به زن مدافع حرمی که تنهایی بار زندگی را به دوش می کشد و طعنه می خورد فکر میکنم

به زن پاسداری که از مرز های کشورش پاسداری می کند و پاسداری حریم خانه اش افتاده به گردن زنش!

و زنش از همان ها که دارد همسرش محافظتشان می کند کنایه می شنود..

دارم فکر میکنم به مومن !

مومنی که مهربان است و دلسوز

مومنی که فکرش رفع مشکلات دیگران است به هر دین و ایینی !

مومنی که فحش می خورد و طعنه برای عقیده ای که پاسدار مخالفانش نیز هست !

نمیفهمم این قاعده هارا !

این که یک عده فقط فحش بخورند و باز هم وظیفه شان محبت کردن باشد و باز هم عقیده شان امرشان کند به گذشت 

نمی فهمم این قاعده را و این همه غربت را ...

نمی فهمم چرا ان ها همیشه خودشان را حق می دانند و مارا ظالم !

نمیفهمم چرا این همه 

گذشت و محبت را نمی بینند ...

ااه دلم گرفته ...

  • علمدار جنون

هو نور

مادری است هزار دل گرفتنگی

حالم خوب نیست!

برعکس تمام فکر هایی که می کردم !

داشتن فرزند خوب است اما اینکه تمام عالم خراب شود روی سرت نه!

اینکه زیر کلی فشار باشی و هیچ کس را نداشته باشی که بفهمتت!!

اینکه دیگر مثل قبل نشود بنشینی و با رفیقت ساعت ها حرف بزنی و سبک شوی ...

ادم ها دنیاهای متفاوتی دارند و به قول بزرگی رشد ادمی به این است که در کنار ادم ها بماند و با دنیاهایشان کنار بیاید ..درست است که سازش کاری خوب نیست اما تنها در این زمینه سازش کاری خوب است و منجرب به رشد می شود .

اما گاهی بنظرم رشد نیست که عین سقوط است !

وقتی که دنیاها با هم تداخل پیدا کند و نفهمی اش ! وقتی راه را گم کنی ! وقتی که انقدر خسته باشی که فقط بتوانی خودت را ان هم به زور تحمل کنی ! وقتی انقدر دلگرفته  و شکسته باشی که نتوانی راه را تشخیص دهی و نتوانی خوب کنار بیایی !

ان وقت می شود عین سقوط

و من

سقوط کرده ام

من با تمام قد می ایستم و می گویم که سقوط کرده ام

چراکه نبود مرهم دلی که بگویمش بی ملاحضه

چرا که نبود گوشی که فقط بشنود ...نه قضاوت...

چرا که اویی که فکر می کردم عالم را بخاطر من بهم میریزد نریخت! نه که نخواهد ها ! نمی تواند ! اصلا اراده اش بر اینگونه دوست داشتن من بنا نشده بود و من اشتباه می کردم .

حال ته چاه خودم افتاده ام و دارم با دلم کلنجار می روم برای بالا امدن و چگونه بالا امدن!!!!!!

نمیتوانم !

نمیشود !

اینکه هیچکس دنیایت را نفهمد و برایش کاری نکند ! اینکه بمانی بین خودت و دلت و کلی بغض ...اینکه ...

سخت است

اینکه حس کنی پاره ی تنت تو را نمی خواهد

حس کنی تمام جانت تو را فراموش کرده

حس کنی دیگر بی کسی بد است

توسلی باید و خلوتی ...

کاش مجالی باشد ...

کاش ...

بی ربط نوشت :دلم برای بچگی تنگ است . برای یک گوشه کز کردن و زار زدن

  • علمدار جنون