کرب و بلای من پله های حرم....

سر آغار...

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۱۹ ب.ظ

بسم رب دلتنگی...

گویی باید زمانی می گذشت تا دلم به نوشتن بیاید و بتوانم حرف بزنم....

اینجا دیگر می توانم هر حرفی را بی پروا بزنم....

زیرا که کسی مرا نمیشناسد...

می توانم دل نوشته های امیخته با درد و عشقم را بی پروا فریاد کنم.....

خدایا شکرت....

گم کرده ام نامم را ...

پیدایم کن مولا...

  • علمدار جنون

نظرات  (۶)

سلام..

نمیدانم ..شاید لازم بود..که حتی..

از عشق هم خط خوردیم..

خط کشید روی اسم ونفسم آنکه میدانست نفسم بند اوست..

برگررررررررررررررررررررد...

برگرد دوباره پیشم..

بی تو من دیوونه میشم..

نمیدونی که چقد هواتو دارم..

عطری رو که جا گذاشتی..

زخمی رو که تو سینه کاشتی..

من تموم یادگاریاتو دارم..

برگرد دوباره پیشم..

که دارم دیوونه میشم..

بس که تنهایی نشستم پشت شیشه..

برف وبارون که بیاد..

این زمستون که بیاد میدونی..تنهاییام چند ساله میشه؟؟؟؟؟

 

 

 

 

من به بارونا سپردم..

به خیابونا سپردم...

که مواظب تو دیوونه باشن..

به خود خدا سپردم..

به همه دنیا سپردم..

که هوای عشق من رو داشته باشن..

که مواظب تو دیوونه باشن..

گاهی باصدای دریا توی فکرت غرق میشم..

نه خبر میگیری از من..

نه سلامی

نه جوابی

فکرشو میکردی یک شب..

شببخیر نگم بخوابی؟؟

 

شب بخیر عزیز من..

چشماتو بستی..

من بیدارم تو بخواب هر جا که هستی..

تو این لحظه چشماتو از من نگیر..

من از بودن تو نفس میکشم..

 

نه میشه تظاهر به خوبی کنم..

خودتو یه راهی نشونم بده...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی