کرب و بلای من پله های حرم....

کلاس نشریه

دوشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۲۲ ب.ظ

بسم رب کربلا...

به بهانه ی دل...

جلسه اول کلاس نشریه ...

استاد : هر کدامتان فردی که کنارتان نشسته را توصیف و یا تعریف کیند.

 همه مشغول نوشتن شدند...

و من نیز...

بعد از تمام شدن وقت نوشتن استاد گفت خوانید...

بچه ها هر کدام مانند بیوگرافی نوشتن از کنار دستی خود تعریف کرده بودند و من خجالت می کشیدم بخوانم...اما بعد با غرور دستم را بلند کردم...

گفت بخوان :

خواندم...:

همیشه کسی هست که هست ...که می دانی با همان آرامش که تو آن را دوست تر می داری  یمی آید ...

همان نگاه پر از محبت و پر از راز... گویی آسمان شب کویری ست که می کوشی راز ستارگانش را کشف کنی ...

درست مانند همان منجم که می خواهد با همان تلسکوپ حقیرش بی انتهایی را بشناسد...

و من نیز نا توانم ...

                    در یافتن راز هستی تو ...

...

چشمان هر کس  را رازیست که هر چه هر چه نگاه وی در اسمان بی انتهای خداوندی سیر کرده باشد آن راز نهفته تر خواهد بود در عین آشکاری ...

تمام که شد استاد نگاهی کرد و گفت : خانم ...این بیشتر به رخ کشیدن توانایی قلمتان بود در برابر بقیه ..نه توصیف کنار دستی تان...

اما من در دل گفتم ..: من همان اویی را تصویر کردم که در چشمان او می دیدم...

من همان خدایم را تصویر کردم که در تمام ذرات این عالم به چشم می خورد...

من همان کنار دستی ام را فارغ از دنیای مادی تصور کردم...

کاش کسی دنیایم را بفهمد..

.....

  • علمدار جنون

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی