کرب و بلای من پله های حرم....

دلی که تنگ شود...

سه شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۳، ۱۲:۲۴ ق.ظ

یسم رب نور ...

گاهی دلت می خواهد حرف زنی ام نمی توانی و نمیدانی چگونه شزوع کنی...

هوا تاریک

مردم خواب

و

تو از فرت فکر کردن های مداوم نمی توانی بخوابی و داری در وانفسای افکارت جان می دهی ....

حر ف از عشق و حرف از چیزی که تو را به خود در گیر کرده و جوابش را نمیدانی ....

عشق همان تجربه ی شیرین و گاه تلخی که ادمی را به ورطه ی فکر و فکر فرو می برد و تا می خواهی بیاییی بی رون می بینی دیر شده است و تا انتها در عشق فرو رفته ای ...

عشقی که همه از ان تو را می ترسانند ....آه

تاب نوشتن نیست دیگر

یا اماه

  • علمدار جنون

نظرات  (۶)

بسم رب الحسین(ع)...
نام زوار کربلا در لیست
نام من در میان آنها نیست
من مگر عاشق شما نشدم
جرم‌و تقصیر من بگو پس چیست
باشد آقا قبول گنهکــارم
جز توبخشنده‌ی گناهم کیست
دل من لک‌زده برای حـــرم
شب جمعه حرم که مهمانی‌ست
روضه علقمه، حدیث وفــا
خود زهرا به روضه‌ها بانی‌ست
می‌رساند به روضه‌ها خود را
میزبانی به عهده‌ی مهدی‌ست
صفرم اما عدد حسـابم کن
مثل صفر کنار نمره‌ی بیست
حرف دل بود با شمـا گفتم
شاعری پیش عشق بی ادبی‌ست
التماس دعای مخصوص...
یاعلی بن موسی الرضا
این ایّام "بابُ الجوادتان"
عجیب شلوغ مـی شود...!
کاش غریبِ مدینه هم
برای دلش
یک "بابُ القاسم" داشت...
ایام شهادت آل الله تسلیت
در جوار حضرت رضا(ع) بیاد و دعاگویتان هستم
التماس دعا...


وقت تنگ ست،سفر باید کرد
واین همهمه ی شهر گذر باید کرد
وقت تنگ ست وسفرسخت وگذر سخت تر ست
در ره یار،به قدر  هنرخویش، خطربایدکرد 
وقت تنگ ست وجنون را عَلَمی  میباید 
و علمدارجنون را به ره عشق، خبر باید کرد...

چ اتفاق افتاد ک خواب سبز تورا سارها درو کردند..................
پاسخ:
چه گمنام...
چه پر کنایه نوشتی ...
با این که نمی شناسمت !
اما از سویت بو هایی می آید !!!
  • ششمین نفر....

  • روزگار بکام.....
    خداحافظت
    قرار بود نیایم...ولی آمدم برای عرض تبریک...
    مصدع اوقاتت نمیشوم بیش از این ها...

  • بسم رب محیا....
  •  تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
     سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری
    مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم
    گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری
    چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
    به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟
    بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
    آه از دست شرابی که تو بالا ببر
    آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب
    بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری
    لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم
    که همه وعده ی امروز به فردا ببری
    این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو
    به  درک  با  خودت  آن  را  نبری یا ببری

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی