کرب و بلای من پله های حرم....

شهیدان زنده

جمعه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۰:۰۸ ب.ظ

هو لطیف.

دلم میخواهد بنویسد و دست و ذهن یاری اش نمی دهد و بغض امانش...

هر چه فکر کردم از چه بنویسم که حرف راست باشد  و از سر صدق دل که بر دل ها نشیند حرفی نیافتم...

حرفی که حرف باشد ...

تنها و تنها این روز ها دل داده ام به آسمان و بازی رو زگار و قضا و قدری که نمی دانم من کجای آنم...

که اگر هم بدانم فرقی نمی کند ... فرقی نمی کند چون آموخته ام به درستی های دل تصمیم بگیرم و بی باکانه عمل کنم و امید داشته باشم به درست بودنش و در این معرکه هی و هی فکر نکنم که من کجای این تقدیرم ...که قضا همان حکم خداست از طریق اسباب و قدر قدر هایش ..و اندازه هایش ...

حالا چه فرقی می کند ...

این روز ها عجیب اسمان حرف های دارد برای گفتن و به گمانم در آسمان توافقات زیادی در دست تدوین است ...و به گمانم آنجا امور خارجه و کار فرشتگان سنگین تر است ...و به گمانم آنجا شهیدان عجیب مشغولند...

شاید برای همین است که چند وقتی ست شهیدی سراغم را نمیکیرد و بهتر که بگویم من سراغ شهیدی را ...

و یا شاید بخاطر همان کاری ست که دوسال است خواب و خیالم را گرفته بود و قول داده بودم دو ماه پیش که شروعش کنم و تمام اهل اسمان منتظرش بودند ...

و حالا می خواهم شروعش کنم تا بلکه در رحمتی باشد و فتج بابی برای آسمانی شدن من...

هر کسی ...هر جوری ...می تواند کمکی کند ...

شماره ...

ادرس ...

عکس ...

وب سایت ...

سایت ... نام ...

و هر نشانه ای از شهیدان زنده ، جانبازان جنگ دارید دریغ مکنید ...

ممنونم...و منتظر

بی ربط : دلم دلتنگ مردان قدیمیست...

نظرات  (۵)

دعا کنید ما هم شهید بشیم
پاسخ:
ان شاالله همه مان گواه باشیم و شهید ...
هر شهیدی کربلایی دارد، خاک آن کربلا  تشنه اوست و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا برسد و آنگاه خون شهید جاذبه خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی به جز شهادت وجود  ندارد...
بی تو با خاطره های تو چه باید بکنم من؟؟؟
اینبار حکایت جور دیگریست..
ناجور است...
کمی چشمت را باز کن...بیمارستان های دور وبرت پر است از کسانی یک روز بی صدا قید همه چیز را زدند....تسکین دردشان بلای خانمان سوزی شده...اعتیاد...
وچه بیرحمانه دیوانه خطاب میکنند آن را که جای رفتن ماندن را برگزید...
میدانی...امثال ما فقط گاهی که اسم کوچه را عوض میکنند میفهمیم حوالی ما شهیدی زندگی میکرد...

برنگردان به من این قلب پر از  خاطره را
این کتاب ورق از هم شده را چون ببرم؟!.........
قلم نمیزنی دگر محبوب من!
من هیچ...
نمیگویی قلم دلتنگ دستانت شده؟!...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی