کرب و بلای من پله های حرم....

سکوت اخرین حرف

سه شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۸ ق.ظ

دیگر حرفی نمانده جز سکوت..

  • علمدار جنون

نظرات  (۲۱)

گوش کن...خاموش ها گویاتر اند.... 
در خموشی های من فریادهاست.......... 
سکوت، مثل نور، یک نیروست؛ سخنی ست یا صدایی که به علت سرعتِ حرکتِ زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخِ رنگ هایی که در چرخشِ سریع، سفیدِ سفید می شوند.
زیبایی سکوت، مثل زیبایی جایی ست که سکوت در آن فرود می آید: تمامی آسمان شب.
مدتها به سکوتِ خدشه برداشته ی نیمه شب گوش می سپارم و سرانجام آهسته برمی خیزم. یک ثانیه را هم نباید از دست داد. برمی خیزم تا باز، سکوت را با صدای قلمِ خطاطی ام کند کنم.
می نویسم: هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند
پاسخ:
اری سکوت معناهای عجیبی در بر دارد....


 اذیتت نمی کنم 
اذیت!.....
مگر آب،تشنه را اذیت میکند ک تو مرا؟!...
پاسخ:
وقتی که نمی شناسمت
وقتی که نمی توانم پاسخ در خوری برای محبت هایت بدهم اذیت می شوی
اذیت می شوم
  • .......................
  • سالهاست ک سکوت کرده ام....
  • آشنای غریبه...
  • جنون سکوت را در پی دارد...?
    پاسخ:
    سکوت جنون را در پی دارد...
    اما...
    ((من))برای محبت هایم به دنبال پاسخ نیستم...ک از نشنیدن پاسخ،اذیت شوم...
    مگر اینکه...وجودم((تو))را بیازارد...
    آنوقت...اشاره ای کافی ست...ک بروم...بی هیچ حرفی...تنها به خاطر تو...
    منتظر اشاره خواهم ماند..........
    یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
    یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم...................
    پاسخ:
    می خواهم تنگ در اغوش بگیرمت که زنده بمانی
    وقتی به تو میرسم مثل قطره ک به رود میرسد...محو میشم...
    زندگی را میخواهم چه کار؟!...بگذار در آغوشت محو شوم...محو تو...
    رود ک به دریا میرسد...قطره نیز پایانی جز دریا ندارد...
    راهمان یکی ست...
    تنگ در آغوشم بگیر...بگذار محو نگاهت شوم...آنوقت مرا ببر...
    من یقین دارم عاقبت،روزی به دریا خواهی پیوست...
    شنیدم ک چون قوی زیبا بمیرد
    فریبنده زاد و فریبا بمیرد
    چو روزی ز آغوش دریا برآمد
    شبی هم در آغوش دریا بمیرد
    ((تو))دریای من بودی،آغوش وا کن
    ک میخواهد این قویِ زیبا بمیرد.....
    پاسخ:
    آغوشم در انتظار توست ..
    بیا
    فقط می گویم
    آه....
    میخواهم بیایم اما.....
    مانده ام با کدام دل؟........
    دلی ک...سال هاست آن را درآغوشت جا گذاشته ام............
    برای من که هر شب با خیالت تا سحر بیدارِ بیدارم

    همه شب ها شب قدر است، حتی مطلع الفجرش.....
     به خودم امدم انگار تویی در من بود...

    این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود.!!!
    من ک هیچ...دلتنگی  مثله آب از سرم گذشته دیگر....
    بیچاره قلم...اون ک گناهی نداشت...عاشق شده...دلتنگت میشود...
    به گمانم مثله من بغض کرده....
    هوای دلش را نداری مهربان؟
    پاسخ:
    دوست دارم...
    اما نمیدانم کجا باید بیابم تورا
    آه.........
    آه......
    نَفَسَم بندِ نَفَس های کسی هست....که نیست.............
    .......
    پاسخ:
    چرا خودت را نشانم نمی دهی ؟
  • داریوش اقبالی(سلطان)
  • آخرین سنگر سکوته...
    حق ما گرفتنی نیست...
    آسمونشم بگیری...
    این پرنده مردنی نیست....
    آخرین سنگر سکوته...
    خیلی حرفا گفتنی نیست...
    ای برادرای خونی...
    این برادری تنی نیست...
    .....
    ما که از آوار و ترکش همه رو به جون خریدیم....
    تو بگو همسنگر من....
    ما تقاص چی رو میدیم...؟!
    چ میخواهی بدانی از این سه نقطه ی تاریک(...)؟!
    نام؟
    نشان؟
    اسم؟
    رسم؟



    دل برده ای و طاقت و ایمان به یک نگاه


    آهسته تر بگیر مسلمان... یکی،یکی..
    سکوت میکنی حرف هایم را...
    ومن عاشق همین سکوت تو شدم ک مدت هاست عشق راسکوت میکنم نه فریاد...
    پاسخ:
    سکوت 
    ..
    سکوت اتهام ماست درین عصری که فریاد شده اصل ها 
     
    کاش من هم از تو یاد بگیرم رسم عاشقی را ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی