کرب و بلای من پله های حرم....

دل درد

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۳۵ ب.ظ

هو نور 

دیگر درددل کردن دردی را دوا نمی کند ...

گاهی آنقدر درد ها به هم می پیچد که می شود دل درد ...


این دنیا و مافیه آن بد  جوری دارد یکه تازی می کنند و من مانده ام و دل 

این وسط حیران!

آه ازین دنیا 

آه ازین آدم ها ...

یا صاحب الزمان...

ب.ر.ن: یتیمی سخت است ... و از ان سخت تر غ ر ی ب ی 

  • علمدار جنون

نظرات  (۱۲)

غریب....اونیه که همدم اشک و آه 

دیده.....که مادرش......تو....ک..و..چ..ه.... بی پناهه...
عشق یعنی ....صبر در هنگام خشم


بی ربط:شهیدان را شهیدان می شناسند

باید شهید بود تا شهید بود....


ما بیخیال سیلی مادر........س.....نمی شویم.....
آه........
بـاد بـُرده َست
تَــمام خـواب هایَـم را
من اینـک بی تـو
بیــدارباش ِدلتنـگی ِتمـام اعـصارَم.....
آه....

آه بانو...
یک نفر اینجاست...
که فقط دست شماست...اذنِ حتی نَفَس کشیدنش بانو.....
بی شما خواهد مرد....
بی شما بانو..  

ترسی از مردن ندارم،بی تو تمرین کرده ام  
ساعتی صدبار آن را دست کم این روزها....

آه...این روزها...
آه..............................
این روزها چقدر سخت میگذرد...گاهی چقدر سخت میشود آهسته عاشق بود...سخت میشود عشق را سکوت کرد...سخت میشود...عجیب سخت....
هرچه رفتن تو نزدیک تر میشود،هوایی تر میشوم انگار....بی تاب تر انگار...مجنون تر انگار...


پرمیکشی و وای به حال پرنده ای...کز پشت میله های قفسی عاشقت شده ست....
آه...
برایم دعاکن بانو....
دعاکن سختی ها،رسم عاشقی را از خاطرم نبرند...دعاکن عاشق بمانم،آنگونه ک شایسته ی عشق ست...و شایسته ی معشوق....
نَفَس نه...از نَفَس نزدیک تر می خواهمت بانو......
....
من عاشق کسی شدم...
که خیلی فوق العادست...
دلم تنگ شد برای جار زدن...
اصلا این حس علنی شدن آخر بیچاره میکند این من را...
با این همه عشقی که دارم شک دارم حتی جسدم را نشناسی...
شهادت..گمنامی..دعای تو....
و از همه مهم تر...اسمت....
همه ی دنیای من است...
و من بگذار همان قدر که فکر میکنند عاشق زندگی باشم...
من توان توضیحش را ندارم برای این جماعت زبان نفهم که فرق زندگی را با زندگی نمیدانند...
مقدمت پر خیر همه ی زندگی من...
پاسخ:
کم شده ای ....
بیشتر بیا....
هر بار که می آیم و عنوان مطلبت را میبینم این شعر درون گوشم میپیچد...
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم 
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
پاسخ:
cheghadr delam tange tost....
...
حرف هایم  هم دیگر مثل نامم بوی سکوت گرفته....
سکوتی مقدمه برای یک خاموشی ابدی..........

میترسم از حال امشبم...
نمیدانم آخر و عاقبتش چه میشود....
وقتی به دست همسرش میمیرد کسی...
...من که غریبه ام....
نگران مهدی علی و فاطمه ی محمد خدا ام از دست خودم..
میترسم...
از خودم...وقتی همسرش در راه شهادتش قدم بر میدارد من که غریبه ام....
وای...

سفره دار کرمی...سایه ی سرمی...
وای...
نکند مهدی فاطمه را یکی که عاشق نام عباس است ....
وای...
.....آدمها تغییر میکنند...زیاد...
کسی امشب میترسد روزی جای این همه عشق کینه آل فاطمه جاگیر شود...
خدایا ...
چرا فکر های احمقانه رهایم نمیکند...
امشب میترسم حسابی از خودم....عاقبتم...بغضم...
آدم‌ها می‌آیند، زندگی می‌کنند، می‌میرند و می‌روند
اما فاجعه زندگی تو آن هنگام آغاز می‌شود که
آدمی می‌رود، اما نمی‌میرد
می‌ماند و نبودنش در بودن تو چنان ته‌نشین می‌شود....
که تو می‌میری، در حالی که زنده ای....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی