کرب و بلای من پله های حرم....

هو رب 

مدت ها ننوشتن لال شدن هم دارد...

حالا زندگی روی جدیدی از خودش برایم به نمایش گذاشته ...

حالا دارم فکر میکنم که مفهوم مادر و مادری ! و پدر !

مفهومی که آدمی تا مبتلایش نشود نمی فهمدش و من هنوز در نفهمیدن گیر کرده ام ...

اما بگمانم مفهوم مادر را سخت بشود فهمید و سخت بشود حس کرد ...

نزدیک شده ایم !

نزدیک

نزدیک به روز تولد کسی که من بارها ارزو کردم روز تولدش نرسد

مردی که برزگ است و وسیع ، به وسعت تمام عالم

مردی که هر سال روز تولدش بر قلبم دردی سنگینی می کتد که یک سال دیگر هم گذشت و ما نشدیم مرد که بیاید...

و حالا روز تولدش را جشن میگیریم می خندیم شادیم 

شادیم که نیامده و سنش بالا تر رفته

شادیم!

شادیم که امده به این دنیا درست 

اما چرا این همه شادی را به فکر و عمل تبدیل نمی کنیم نمیدانم...

نمیدانم چرا سال هاست گیر کرده ایم در نیمه شعبان ها ی پر دعا و پر ادعا و سال هایی بی عمل و بی وجدان

نمیدانم چرا یاد گرفته ایم تنها شاد باشیم از بودنش در غیب و نخواهیمش در عالم حضور ...نمیدانم...نمیدانم این داستان تکراری تا کی تکرار می شود ما تا کی در این نفهمی خویش غرق خواهیم بود ...

اما می دانم دارد تاریخ مصرف نسلمان تمام می شود و هیچ  کاری نکردیم ...میدانم تاریخمان رو به اتمام است و ما هنوز که هنوز است حتی یک قدم برای امدنش بر نداشتیم تنها دعا کردیم اما نخواستیمش ...

دعا کردیم مثل همه ی دعا های دیگر و نفهمیدیم بی حضورش زندگی معنا ندارد که این همه دعا پشت دعا می کنیم با اینکه نیست...

نفهمیدیم که همه ی این گرفتاری ها از نبودن ولی خداست در زندگی ها مان در دنیامان...و هی دعا کردیم و بی عمل ماندیم.......

می دانم اما 

می دانم که خدا منتظر انسان ها نمی ماند  واگر در فرصت باقی مانده کاری نکنیم خدا ما را از زمین برمی دارد و قومی که لیاقت و عرضه اش را داشته باشد می آورد ...

و ما می شویم قوم بی معرفت تاریخمان........

کاش آب بودی 

همین آب خوردن را می گویم

به همین سادگی 

اگر آب بودی

نبودنت مردم را می کشت...

و می خواستنت...

و می آمدی...

اما تو ولی زمانی و آب حیات روح و جان آدمی و جز اهل معنا نمی فهمند معنای نبودنت را ...

که اگر می فهیدند تا کنون دیگر جانی در جان این مردم نبود...

  • علمدار جنون

نظرات  (۶)


 با آنکه بی‌دلیل رها می‌کنی مرا
آنقدر عاشقم که نمی‌پرسمت چرا

حق با تو بود هر چه بکوشد نمی‌رسد

شیر نفس‌بریده به آهوی تیزپا


از سایه ی سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
 
ای عشق، مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم...
زیاد سخت نیست!
...حتی فاطمه هم میفهمد روزی مفهوم زندگی را...
حرف زدن را که دریغت کنند تو میمانی و یک دنیا حرف....
آروم آروم اومد بارون...
شدیم عاشق،زدیم بیرون...!!
...فرشته ها همیشه حضور دارند فقط اسمشان عوض میشود!


سکوت میکنی…؟
پاسخ:
این روز ها محکومم به سکوت..

اما بر آنم تا همین روز ها طوفان واژه هایم را راه بیاندازم در دلم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی