کرب و بلای من پله های حرم....

اه ازین مردم !

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۰۹ ب.ظ

هو نور 

هو وتر

هو غریب

نمیدانم چگونه با دلم کنار بیایم...

با دلم که میبیند و میشنود ...

چگونه ببینم و هیچ مگویم 

آه ازین مردم

آه از ادم هایی که قدر نمی شناسند ...

دارم به زن مدافع حرمی که تنهایی بار زندگی را به دوش می کشد و طعنه می خورد فکر میکنم

به زن پاسداری که از مرز های کشورش پاسداری می کند و پاسداری حریم خانه اش افتاده به گردن زنش!

و زنش از همان ها که دارد همسرش محافظتشان می کند کنایه می شنود..

دارم فکر میکنم به مومن !

مومنی که مهربان است و دلسوز

مومنی که فکرش رفع مشکلات دیگران است به هر دین و ایینی !

مومنی که فحش می خورد و طعنه برای عقیده ای که پاسدار مخالفانش نیز هست !

نمیفهمم این قاعده هارا !

این که یک عده فقط فحش بخورند و باز هم وظیفه شان محبت کردن باشد و باز هم عقیده شان امرشان کند به گذشت 

نمی فهمم این قاعده را و این همه غربت را ...

نمی فهمم چرا ان ها همیشه خودشان را حق می دانند و مارا ظالم !

نمیفهمم چرا این همه 

گذشت و محبت را نمی بینند ...

ااه دلم گرفته ...

  • علمدار جنون

نظرات  (۷)

…این که دلت گرفته تسکین است!میترسم بی حس شوی میان این جمعیت فراموش کار…
آن وقت فراموش کنی که باید  ببینی و بشنوی و بگویی و بی وقفه مهربان باشی…
شکر که دلش میگیرد هنوز کسی میان این جماعت کر و کور...
شکر که حرف میزند کسی میان این ها که قفل به دهانشان زدند که مبادا....
امان از این مباداها...
امان از این سکوت های نابجا…
امان از دل زینب…

عاشق ها باران را بیشتر از سایرین دوست دارند…
من را چه به عاشق شدن و این حرف های لطیف که اصلا به قیافه ام نمی آید!
مگر چقدر توان دارم؟
مگر چقدر زمانم دارم که عاشق بشوم و بعد باران را بیشتر دوست داشته باشم…؟
…وقتی از صبح تا شب مشغول دوست داشتن تو هستم!
زندگیت را باید محکم دوست داشته باشی!هر روز ...به شکل دیگری…!
میایی و سر آغاز مینویسی هو نور و بعد غریب…
غریب…
غریب
غریب
این واژه را که میشنوم چهار ستون بدنم میلرزد و دلم…
عادی نشود برایم این واژه ی غریب کاش…
…من را چه به مدافع حرم بودن؟!
حرم مدافع من است…
ناقابل تر از سر من هم مگر هست برای چشم روشنی؟
…که این پیشکش ناقابل را هم نمیخواهند این روز ها…

خوشا به حالشان که انتخاب شدند ویزا گرفتند رفتند و امان از منتخب نبودن…


…صدام را اعدام نکنید او را به حلبچه ببرید و بگذارید نفس های عمیق بکشد...نفس هایی عمیق عمیق عمیق…نفس هایی به عمق گور های دسته جمعی کردستان… صدام را اعدام نکنید… او را به شلمچه بفرستید وبگویید آنقدر گریه کند تا نخل های سوخته خوزستان دوباره سبز شود…

نمیدانم چرا یاد این شعر که پرویز جان پرستوییم خوانده بود افتادم…

صدام را اعدام نکنید…او را به مادرانی بسپارید که هنوز با هر صدای زنگی گمان می کنند فرزندان مفقودشان به خانه برگشته اند…

…صدام را اعدام نکنید او را به حلبچه ببرید و بگذارید نفس های عمیق بکشد...نفس هایی عمیق عمیق عمیق…نفس هایی به عمق گور های دسته جمعی کردستان… صدام را اعدام نکنید… او را به شلمچه بفرستید وبگویید آنقدر گریه کند تا نخل های سوخته خوزستان دوباره سبز شود…

نمیدانم چرا یاد این شعر که پرویز جان پرستوییم خوانده بود افتادم…

صدام را اعدام نکنید…او را به مادرانی بسپارید که هنوز با هر صدای زنگی گمان می کنند فرزندان مفقودشان به خانه برگشته اند…

پاسخ:
آه از حرف هایی که دل را جلا می دهد و می سوزاند ...
حالم که خوب است می آیم سمت تو…
حالم که خوب نیست هم باز می آیم سمت تو…
اصلا این دل دیوانه میگردد دنباله بهانه که هر لحظه و هر ساعت و هر روز بیاید سمت تو…

از هر راهی که بروم باز هم به تو میرسم…

همین جایی که هستی باش…
عذاب رفتنت کم نیست!

هوای این جمله را که اولین بار بهمن ۹۱برایت فرستادم را کرده بودم…دوباره نوشتم…که دوباره بخوانی…که حواست باشد به تک تک واژه هایش…

و چه برکتی دارد این تو که خالی نمیشود جایش از درون فکر هایم…وجودم…
وقتی میگویم همه اش،یعنی همه اش،تمام تمام زندگی…
گذشته ام پر از توست…آینده ام نیز…
جایت خالی دارم به تو فکر میکنم…
انتهای شب…
چه بگویم؟

تولدت مبارک زندگی جان من…
تمام زندگی من…

…هو الغریب.

دعا


…حال من خوب .....
بگذریم...
با تو بهتر میشوم 


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی