کرب و بلای من پله های حرم....

مادری های عجیب!

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۴۱ ق.ظ

هو نور

به خودم قول داده ام در بلاها و سختی ها به یاد علمدار کربلا صبور باشم و بدانم که بلا برای رشد عبد خوب است و موجبات تقرب وی را فراهم میکند... 

این روز ها همش به تو فکر میکنم رباب... 

به تویی که جسم بی جان شش ماهه ات را دیدی و دم برنیاوردی... 

این روز ها همش به تو فکر میکردم و خودم

به اینکه دست ها و پاهای کبود فاطمه کجا و تیر سه شعبه کجا... 

دردهای پیاپی و تب های مزمن فاطمه کجا و تیر سه شعبه کجا... 

داشتم همش تمرین رباب بودن می کردم و عجب تمرین سختی بود... 

دلم میخواهد ساعت ها بنویسم اما گاهی الزامات دیگری دست ادم را مییندد... 

این روز ها اصلا احساس میکنم محیایی دیگر شدم... محیایی که در تک تک رفتار های دخترم دارم جلوه میکنم، محیایی که حالادیگر مادر شده و دنیا را جور دیگری میبیند. 

نمیدانم که چگونه این همه حرف را که در سینه ام جا خشک کرده بزنم... فقط میدانم خسته ام از سکوت... 

میدانم که این محرم با محرم های دیگر فرق دارد... بویش، رنگش، حسش... 

آه کاش میشد که مجالی باید تا پیاپی بگویم از مادری کردن ها... 

از اینکه داری از درد میمیری اما دخترت با کلی انرژی هنوز دارد بازی میکند و میخندد و خیال خواب ندارد... 

و ای کاش میتوانستم ب مادران این سرزمین بفهمانم که ما برای مادری کردنمان دینی به گردن فرزندانمان نداریم

ما آن ها را به این دنیا آورده ایم که خود رشد کنیم، که بفهمیم ربوبیت خداوند را و بفهمیم که چقدر رب بودن سخت است تا رشد کنیم و ابدیده شویم و برویم در دنیای حقیقی زندگی مان را بسازیم... 

ما دینی به گردن فرزندانمان نداریم زیرا که به خاطر عشق به مادری کردن بوده که آن ها را در دامن ما قرار داده 

ما برای دل خودمان و برای انجام وظیفه مان فرزند می آوریم پس ان ها دینی به ما ندارند.... بلکه ما برای وجودشان به آنان مدیونیم... 

برای اینکه هستند تا ما را رشد بدهند و به ما صبوری را بیاموزند... 

کاش مادران سرزمینم این را درک میکردند ان وقت دیگر هیچ فرزندی با مادرش و هیچ مادری با فرزندش نامهربانی های توقعمدارانه نمی کرد. 

  • علمدار جنون

نظرات  (۴)

…دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست جز تو…


این جماعت نمیفهمد مرا…
این روزها که درگیر مادرانگیت هستی…
درگیر رشد کردن…


پاسخ:
من درگیر توام!!! 


دچااار.... 
…اینکه هر شب عکست را نگاه میکنم و در سخت ترین روز هایم انگشترت را دستم میکنم و با عکست حرف میزنم و تسکین میابم و برای تو و زندگیت صدقه کنار میگذارم و با شنیدن اسمت ذوق میکنم و با خنده های فاطمه نفسم بند می آید و جان میدهم از شباهتان و ضربان قلبم ده برابر میشود و قتی دلم تنگ است می آیم و از اول دوباره همه ی نوشته هایت را صد بار میخوانم را پای احساسم نگذار…در این زمانه خودم هم گاهی به خودم شک میکنم که چگونه میتوان عاشق شد …اصلا عشق چیست!؟
…من اسم حسم را گذاشته ام زندگی داری…
نمیدانی چه عظمتی دارد وجود تو در جان من…
وجودم سرشار از توست…
هر آن...
من با اینکه دیوانه ی توام و در بند تو هر دم…
اما عاقلانه ترین عشق جهان را با تو تجربه کرده ام…
پس از تو عشق سو تفاهمی بیش نیست…اگر مفهوم عشق همین باشد که چه اتفاق محشریست…
…طعم زندگی دار بودن زیر زبان آدم همیشه میماند…
اصلا زندگی ای که خدا بدهد را باید بگذاری روی چشمت…روی سرت...روی دلت...
من بی دل…
خسته ام از این جماعت…خیلی
جماعتی که در تلاشند که عاشق شوم..
جماعتی که مدام سنم را به رخم میکشند که دیر نشود از زمان عاشقیت…

خسته ام از این جماعت پر زخم زبان…

…بی تفاوت شده ام …خیلی وقت است...
اما راستش هنوزگاهی دلم میگیرد...
هر کسی از ظن خود شد یار من جز تو...
که مرا آنگونه که هستم میدانیم...بهتر از خودم گاهی...
زندگی جانم ببخشید میایم اینجا و آزار دهنده است حرف هایم…

تو تمام زندگی منی...
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست جز تو


ببخش...

پاسخ:
حرف های تو درد ندارد 
ان بخشش که ببینم تو غم داری
تو را ازرده اند درد دارد... 
وگرنه که اگر حرف نزنی میمیرم... 
اینجا را همیشه به ذوق دیدن حرف هایی از تو باز میکنم.... 

…خیلی وقت است،دیگر برای کس توضیح نمیدهم
مفهوم این جمله را

"بسم رب المحیا"
تازگی ها یک حس مالکیت عجیب اضافه کرده ام که دلم حالش جا بیاید…
نفس همه را بند آورده…
مرا وقت توضیح نیست...

در 
این
سال
های
آخر

وقتم محدود است…
و من بی استعداد هنوز یاد نگرفته ام و باید یاد بگیرم...
به فدای تو شدن را..

بسم رب المحیای من…

همین قدر بی پرده به خودم میچسبانم  زندگیم را تا کور شود هر آنکه نتواند دید...


توضیح نمیدهم دیگر...
آن کس که باید بفهمد و بداند خود درخواهد یافت...
پاسخ:
کجا؟ 



من در روزهایی ک قرار است تنها باشم
روی تو حساب کرده ام ها... 
در روزهایی که قرار است مهدی برود... 


حسم میگوید میرود... 
اما 

من 
در ان بحبوحه ی مرگ 


روی تو حساب کرده ام.. 


و روی ربم! 



پونه  نخواه که بی تو حتی نفس بکشم.... 
در پس خواندن آن متن…دارم دیوانه میشوم...
چقدر زمانم کم است...
و چه ها میتوانم بکنم و هنوزنکرده ام...
جانا  ...
زندگی جانم..
دعایم کن…
کاش آه تو بگیرد مرا و زیر و زبر شود این من…
پاسخ:
آه.... 
چقدر در سینه حرف های نگفته دارم 


چقدر دلم میخواست میشد همه را نوشت!... 


چقدر دلم دیدنت را میخواهد... 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی