کرب و بلای من پله های حرم....

بابی انت و امی

دوشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ

هو وتر... 

تنهایی آدم ها شاخ و دم ندارد

همین که کسی نباشد یعنی تنهایی 

اما وقتی دل به خدایی میسپاری که همیشه در کنارت هست دیگر تنهایی بی معنا میشود. 

البته که گاهی آدمی بر حسب ادم بودنش دلگیر میشود از تنهایی های دنیایی اما خدایی هست... 

مادر بودن هم تنهایی های آدم را زیاد میکند هم کم! 

مدتهاست که وقت نکرده گوشه ای بنشینم و با خودم فکر کنم... 

گوشه ای بنشینم و با محبوبم خلوت کنم... 

مادری با همه زیبایی هایش سختی هایی نیز دارد ک میتوان آن را قابل تحمل کرد با دیدن شیرینی های فرزند... 

چقدر دلم میخواهد لگویم حرف های در سینه... 

بگویم از کربلایی که دیدم! 

از سامرایی که دیدم

از کاظمینی که دیدم... 

بگویم که غربت سامرا در کلام نمیگنجد... 

بگویم سلام ای امام هادی

ای امام عسگری

سلام... 

. من آمدم 

به اشاره ی شما... 

حالا منتظر اشاره ای دیگرم برای فدایی شدن... 

بابی انت و امی... 

  • علمدار جنون

نظرات  (۶)

دلتنگی آدم ها هم شاخ و دم ندارد…

اینکه در بین جمعیت به چادری های اطرافت خیره شوی و چشم هایت به دنبال نگاه آشنایی بگردد…و بار ها در ذهنت با خود مرور کنی حرف های نگفته ات را…
دلتنگی شاخ و دم ندارد…
تنهایی…
الهی شکر...رسیدی سامرا
و من با پاهای تو کربلا را قدم به قدم بغل کردم…
تنهایی…
امان از تنهایی

الهی شکر…
زیارتت پر برکت…
…سامرا رفتن نفس میخواهد…
دل میخواهد…
عجب دلی داری…
ای من به فدای تک تک قدم ها و نفس هایتان …
اصلا من به چه دردی میخورم اگر فدای تو نشوم…تویی که برده اند کربلا و سامرا راهت داده…
…بفدای تو شدن از آن آرزوهای دور و درازیست که همت میخواهد…

تصدقت بشوم…ببخش…
آزار دهنده ام…

وجودی دارم ازمهرت گدازان…
وجودم رفت مهرت همچنان هست…
پاسخ:
کاش ببینمت.... 

چقدر محتاج نگاهت هستم..... 
دیدنت درمان من است…

...کمتر که مینویسی و حرف میزنی،بیشتر نگران خودم میشوم...وقتی آیم و صد بار میخوانم نوشته هایت را...گاهی به خودم طعنه میزنم چه جذابیتی دارد حرفهایی را که هزار بار خواتده ای بار دیگر میخوانی و دنبال چه میگردی بین این نوشته ها...
و بعد به خودم میگویم تو چه میفهمی...من آخر لای این دل نوشته ها...دقیقا وسط همین حرف ها و با همین سوز ها و ساز ها و شبیه همین دلنوشته ها شهید میشوم....
من آنقدر می آیم و میروم که راه بفدای تو شدن باز شود...
من لای همین نوشته ها غرق میشوم...
من لای همین حرف ها و سادگی های عمیق یک روز از همین روزها گم میشوم و بعد از آن این جماعتی که حرف های مرا نمیفهمند میایند و لای حرف های تو به دنبال من میگردند...آن هنگام سکوت کن...

من از این دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست جز تو...گفتن ها خسته نمیشوم....
من جز تو که را دارم اصلا...
نعمتت را نگیر از من...
آهت را..
فاطمیه نزدیک است..
بسوزان مرا با آه جگر سوزت...
پاسخ:
حالا این حال من است... 
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست... 


حالا این درد من است... 

که تو 
هم کم حرف شده ای.... 

گاهی دیگر نمی توانم بنویسم
دیگر حتی نوشتن هم خوبم نمیکند... 

خواب بدی دیدم... 


همه ی حرف هایم را جمع میکنم و میگذارم برای تو..بعد به خودم میگویم بی انصافیست...اینکه زندگیت را برنجانی ...بعد دوباره میگویم وقتی کسی نیست برای شنیدن و فهمیدن...چه باید کرد....
میدانی ،دلم سعورش از من بیشتر است...اصلا بیشتر از من دوستت دارد...بیشتر از من هر لحظه در آغوشت میگیرد و من فقط حسرت این را میخورم که چه چیزی بیشتر از من دارد این دل که نمیرسم به پای دوست داشتن هایش...

می آیم با امید...با همه ی امیدم...که نوشته ای از تو مرا در این تشویش ها آرام کند..دلتنگم و درون من نقل حرفاییست که باید بگویم و....اگر نگویم میکشد مرا...

آن حرف ها را گذاشته ام برای روز مبادا...
برای بعد ها...
مرا به خاطرت نگه دار....امن یجیب بخواب برایم...

خوابت که بد باشد دنیا حالش بد میشود...گفتی خواب بد دیدی،دارم فکر میکنم کجای دنیا چه دارد میشود و که دارد ضجه میزد ...
امان از من...
نزدیک پنج ماه سکوت....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی