کرب و بلای من پله های حرم....

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم رب نور....

در حرم روبه روی ضریح که بنشینی می توانی معادلات تمام جهان را تنها با نیم نگاهی به کاشی های ابی فیروزه ای حل کنی...

در حرم که باشی ..می توانی پرواز را با خیره شدن به پرندگان گنبد تجربه کنی...

در حرم که باشی ...تمام عالم هم که علیه ت باشند می توانی بخندی و نقش لبخندت را در انعکاس هزار تای اینه های حرم ببینی...

در حرم که باشی...

اما بیرون از حرم همه چی سخت می شود ...

همه چی تنگ می شود ....

 همه چی ...

و بیشتر از همه سینه تنگ می شود و نفس میگیرد...

مخصوصا وقتی تمام زندگی ات را در حرم تنها رها کرده باشی ...

و احساس کنی او دیگر بر نمی گردد....

آه...

   اه از ادم هایت خدای من..

  • علمدار جنون

قدر

  • علمدار جنون

اصلاً ندیده بودیم اعتکاف چه جوری است!

خوشبختانه اقبال مردم به این سنّت خیلی بالا است؛ شوق جوانها و عشق جوانها حیرت‌‌انگیز است. من یادم است آن وقتی که ما در مشهد بودیم، اصلاً ندیده بودیم اعتکاف چه جوری است، شنیده بودیم؛ قم که رفتم در همین ایّام‌‌البیض در مسجد امام(۱) اعتکاف میشد. شاید من یک وقت رفته بودم دیده بودم، طلبه‌‌ها می‌‌آمدند دو نفر، سه نفر، یک گوشه‌‌ای را انتخاب میکردند در آن شبستان مرحوم حاج ابوالفضل - آن شبستان بالایی - چادر میکشیدند؛ شاید مجموع افرادی که در آن شبستان اعتکاف میکردند به سی نفر، چهل نفر نمیرسید. البتّه بعدها که مسجد آقای بروجردی ساخته شد، بعضی‌‌ها ظاهراً آنجا هم می‌‌آمدند اعتکاف میکردند که آن را من ندیده بودم، لکن مسجد امام را دیده بودیم. این، همه‌‌ی مظهر این سنّتِ پر مغزِ پر معنا در آن دوره بود: مخصوص قم، آن هم با این تعداد اندک. امروز شما بروید دانشگاه‌‌های کشور را نگاه کنید - حالا غیر از مسجد گوهرشاد و مسجد جمکران و مساجد مهمّ دیگر و جاهای دیگری که هجوم جمعیّت است؛ در این مساجد دانشگاه‌‌ها، مسجد دانشگاه تهران و جاهای دیگر - دانشجوهای ما، جوانهای ما، از مدّتی پیش صف کشیده‌‌اند، نوبت میگیرند و نوبتشان نمیرسد، یعنی جا نیست، وسیله نیست برای اداره‌‌ی آنها؛ این شوق عمومی به این عبادت، این‌‌جور است؛ خب، این یکی از برکات الهی است. بحمدالله خدای متعال این زمینه را فراهم کرده و این توفیق را داده و مغناطیس محبّت الهی و ذکر الهی، دلهای جوانها را به خودش جذب کرده؛ این را باید مغتنم شمرد. این یک فرصت است‌‌.

اقا

  • علمدار جنون

بسم رب صبر

هر روز ذهنم می چرخد به دنبال یافتن جواب سوالی که مرا به خود مشغول کرده ...

آه...

کاش ..

نمی دانم ...

هر چه فکر می کنم نمی فهمم...

پیامبر مهربانی ها و خاندانش...

فاطمه دخر نبی...

علی ...

حسین نوه ی نبی ...

حسن...

هر چه فکر می کنم نمی فهمم...

مگر این ها بهترین های عالم نبودند...

مگر تمام عالم به خاطر وجود این ها نبود که به وجود آمد...

پس چرا بزرگرین درد های عالم برای این ها س...

مانده ام در شیوه ی عشق بازی خدا ...

بنده هایش را بیشر دوس دارد یا این ها را...

اگر بنده هایش را بیشر دوس دارد چرا پس عل خلق دیگری ها ان ها بودند ..

و اگر ان ها را دوس ر دارد چرا این همه بلا...

با بلااهایی کمتر هم می شد فهمید که چه کسی عبد می ماند و عاشق ...

ااصلا چرا باید حسین فدای هدایت مردم شود ...

کاش می فهمیدم حکم هایش را ...

آه

آه از ندانستن های تکراری ...

  • علمدار جنون