کرب و بلای من پله های حرم....

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم رب جنون

 

گفتی جنونم را از کجا اورده ام و علمم را ...

جنون آوردنی نیست ..جنون پیدا کردنی ست ...

من جنون را نیاوردم بلکه جنون مرا به وادی بیداری آورد ..در نهان هر یک از ما جنونی نهفته است که اگر بال و پر بگیرد می تواند عالمی را عوض کند ...

می تواند انسان ها را عاشق کند ...می تواند عالم و تمام قواعد دنیایی و مادی اش را بر هم زند و دشت جنونی به وسعت قلب های ادم ها که نهایتش را در ابد می توان یافت ترسیم کند ...

شیعه در خود جنونی دارد که فوکویاما می گوید شهادت...انتظار ...

و من می گویم جنون شهادت ....تنها شهادت ...

زیرا که در انتظار نیز شهادتی نهفته است که تنها شیعیان ان را درک می کنند به گمانم ....

علم...

علم پیدا کردنی و گاهی شاید ساختنی باشد اما به گمان من حقیر علم پیدا کردنی ست ...

زیرا که هر وجودی علتی دارد و واجب الوجود است و وقتی واجب شد بودنش یعنی باید کاری کند و یعنی وظیفه ای دارد ...

و به معنی واقعی کلمه یعنی وجودش و ا ج ب است ...

حالا این وجود واجب را باید کاری در عالم ماده باشد که واجب شده بودنش...

هر کسی واجب بودنش را تعبیر به علم می کنم من...

من علمی دارم و تو علمی و ما علم هاییم که می سازیم داستان بی انتتهای عشق را با جنون انتظاری که گاه منجر به شهادت می شود و هر یک از ما در صورت عدم بر افراشتن علم حضور و وجودمان قصور کرده ایم ...به خودمان و به کرب و بلایمان ...

که آوینی چه خوب گفت هر کسی را کربلایی ست و عاشورایی....

و ما اگر علم را پیدا نکنیم نمیتوانیم کربلا را پیدا کنیم...

نمیتوانیم مولایمان را پیدا کنیم و نمی توانیم فرات را پیدا کنیم...

نمی توانیم آب به خیمه گاه برسانیم...

و چه ناجوان مردانه است که اگر بگوییم علمدار کربلا آب را به خیام نرساند ...

که عباس خود آب بود و تشنگی بهانه بود ...

آه....

مرا غیر آهنگ خون چاره نیست

جنون زاده را جز جنون چاره نیست

قلم باز آهنگ خون می کند

جنون زاده عزم جنون می کند

  • علمدار جنون

بسم رب ه ا د ی علیه السلام

بسم رب عشق ....بسم رب ...

سلام...

روزی که جمعه باشد و ولادت هدایت کننده ای محض...روزی که جمعه باشد و روز آقا...

سلام امام غریبم ...

سلام بر سامرا و اسمان پر از دودش...

سلام بر ...

راستی چقدر سامرا غریب است و چقدر ان زمان که در خاک عراق بودم دوست می داشتم سامرا را ...

کاظمینت پر از صفا بود در حرم...

و بیرون از حرم خفقانی باور نکردنی ....

کاظمین مزار پدرت بود و سامرا ...

کاش اندکی از ید امامی ات استفاده می کردی و معتز را از زمین بر می داشتی ...کاش از قدرتت استفاده می کردی و سم را ...

اصلا کاش ...

ساداتی که به شما می رسند بوی غریبی می دهند امام غریبم...

کاش بودی کنون که ما هادی مان را گم کرده ایم ..

ما گم کردیم شما را و وقتی به یاد شما افتادیم که به نام شما توهین کردند و ما همه با توهین ها بود که یادتان افتادیم ....

اصلا تقصیر ما نیست که دیر به یادتان افتادیم از بس خوش مرامیم گفتیم چون راه سامرا بسته ست ما نیز فراموش کنیم امامان را تا همگان توهین کنند ...

تقصیر مانیست که دیر یادتان افتادیم تقصیر شماست که به یاد ما نیستید !!

انقدر گستاخ شدیم  که همگان اجازه دادند توهین کنند به تنها هادی مان...

آه

آه

 اصلا ....اصلا ...

تقصیر شماست که در دانشکده ما به شما توهین شد ...

تقصیر شماست که انقدر مهربانید و از سلاله ی افتابی همچون فاطمه ی زهرا سلام الله علیها که اصلا به رویمان نیاوردید قصورمان را ...

اما ما بد عادت شده ایم  اقا ..

انقدر بد عادت شدیم که حالا امام زمانمان را هم فراموش کرده ایم...

اصلا ما انسانیم... اهل نسیانیم...شما بادید همش بالای سرما بایستید و مارا به خود اورید ...

انقدر امام زمانمان را فراموش کرده ایم که حالا قرن هاست بی امامیم...

قرن واحد اندازه گیری سال است در این دنیا که هر صد سال را یک قرن می نامند و ما حالا چندین قرن است به حساب زمین دور مانده ایم از مولایمان و به حساب آسمان به گمانم اندازه ی چند سال نوری ست که مولایمان نیامده ...

می دانی چرا چند سال نوری ؟ زیرا که دیگر خورشید توانش را از دست داده ...آسمان نمی بارد و زمین زار زار فریاد ! می زد !!!

زیرا که هوای شهر که نه هوای عالم نفس گیر شده ...من ریه هایم عادت ندارند به بد قلقی اما کنون مدت هاست نفسی برایم نمانده ....

یا هادی ...

یا زهرا .....

به حق لااله الا الله

به حق الله

هوای عالم ما را از نفس گیری در بیاوریم با ظهور مولایمان....

  • علمدار جنون

بسم رب مهدی 

غریب و غریبی ....

غریب با نام تو عجین شده مولای من ....

کجایی این روز ها عجیب عجیب شده ام من...

کسی که مرا بفهمد نیست ...

مولای من اما سوالی دارم ...

غریب اوست که تمام اهل اسمان را دارد یا همچون منی که هیچ ندارد...؟

دیگر این روزها دیگری برای من نمانده ...

این روز ها تنها تو مانده ای برای منی که هیچ ندارم...

غریب منم که تو را ندارم مولای من ...

این روز ها حضرت ماه حرف کم میزند و راه را گم که نه خاکی می روم ...

راه معلوم است اما من نامعلومم...

چقدر دلم می خواد مادر بیاید و دستی برسر ما بکشد ...

چقدر دارد تلخ و سخت می شود حتی نفس کشیدن ...

آه مولا ....این روزهای تهران مناسب دل شما نیست...

مهاجرت بر شما امری لازم است ...

جان من نیایید اطراف شهر من ...

من شهرم را خوب نظاره کرده ام ...

و این روز ها خوب با مردمش حرف زدم و خوب دیدم کارشان را ...

مولای من ...

چقدر زمان امدنت دیر شده و چقدر دارم میمیرم...

با بلا ها کنار امده ام اما بلای نبودن تو دارد جانم را میگیرد....

دعایم کن مولا ...

دعایم کن زودتر بروم پیش پدر و مادر ....

دیگر ب زمین امیدی ندارم ...وقتی تنها امیدم ک شمایید نیستید...

عجل وفاتی یا الله.....

  • علمدار جنون

بسم رب حیا...

نوشتن گاهی برای نفس می شود و ادم حیا میکند از نوشتن...

گاهی برای خودنمایی می شود و ادم شرمش می اید

و گاهی از درد می نویسد که ادم روحش تازه می شود ...

 

داشتم راه می رفتم باد می امد ...چادر همیشه خاکی ام را باد اندکی بلند کرد و خورد به بسته ی دستبند دستفروشی ...

ناگهان از صدای افتادنش برگشتم..چند پسر کنارم سبز شدند...

و ناگهان عربده ای ...

آآآآآآآهااااااااااااااای خااااانم مگر نمیبینی ؟

چی کار کردی ؟

و پسر امد روبه رویم تمام قد ایستاد و گفت : می دانی چادر برای چیست ؟ ببین باید چادر را جمع کنی دور خودت...

و من نگاهش کردم و رفتم ...

و شروع شد مجنون واره هایی برای چادر ...

و من داد زدم در درون خودم که آهااای مگر نمیبینی پوششم صاحبی دارد بانام مادر

مگر نمیبینی که...

آهای پسر که حتی بلد نبودی شلوارت را اندکی بالاتر بکشی تو میفهمی طرز استفاده کردن از چادر را یا من ؟

تو میفهمی چادر را باید پیچید یا من ؟

اصلا همه ی این ها به درک.

چادر باید رها باشد ...جلویش را بگیری اما دور خودت نپیچی ...که حریمی دایره وار دور تو ترسیم کند و مردم با فاصله از کنارت عبور کنند

بگذریم که حالا انقدر نزدیک میشوند که چادرمان لای پایشان گیر میکند و برمیگردند و میگوین چادرت را جمع کن و من در دل میکویم تو پایت را جمع کن...

چادر باید روی پله را کشیده شود تا همه بفهمند تو باید دو پله عقب تر از چادری ها راه بروی مبادا نزدیک شوی به حریم ریحانه ی خدا ...

چادر باید اندکی خاکی باشد و روی زمین...تا مبادا کسی ...

چادر مانتو نیست که من دورم جمعش کنم...

من دوست تر دارم بین انبوهی از پارچه ی سیاه گم شوم ...

اصلا به بقیه چه کثیفیه چادر من؟

اصلا تو مگر میغهمی حیا چیست که اگر میفهمیدی تمام قد خم می شدی و ...

یا اه...

خوب شد علمدار کربلا این روزها راندید...

یادم می اید روزی بود که وقتی باد می امد از عمد نزدیک چادر ها می شدم تا چادری که نشان مادر است و برای من تبرک است به چادرم بخورد و چادر من نیز تبرک شود ...

یادم می اید چادر رفیق هایم را در اغوش می کشیدم و گریه می کردم...

یادم می اید جایی خواندم در زمان جنگ برای دادن روحیه به رزمندگان هر چند ساعت یک بار عده ای چادری در خیابان های خونین شهر راه می رفتند تا بوی مادر در خیابان ها بپیچد...

چه سخت است در نوزده سالگی یادت بیاید این ها را و ببینی که چقدر زود پیر شدی برای جوانیی کردن ها....

حالا باید چادرت را محکم کنی تا مبادا از سرت بکشند اما دیگر رضاخوانی نیست...

حالا گویی بچه های رضاخوان ریشه دوانده اند در روح بعضی ها ...در مترو که بروی حرف است از بدی چادری ها و اینکه این ها فقط ظاهرشان...

و من دوست دارم فریاد بزنم که آآآآهااااای بدان که هر کسی را راهیست و عقیده ای و ظرفیتی

و هر راهی را نمادی و مسیری و لوازمی

اما ابنکه فردی با عقیده ای نمادی را برمیگزیند نه رد ان نماد است و نه رد ان عقیده...

این را بفهم...

بفهم که با تمام احترامی که برایت قایلم برای بی حجابی ات و برای سختی هایی که بر رفیقانم که بوی مادر میدهند روا داشتی ان دنیا حسابی به دستبوست خواهم رسید...

بفهم که چ ا د ر یک حجاب نیست یک دنیا معنا و حرف است ...یک دنیا واژه  و داستان

بفهم که هر کسی این را نمیفهمد ....

یاوه : بیا و ببین دختر تو ...

چه شب ها که خوابش نبرده...

چه شب ها که جای نوازش

همش زخم خود را شمرده

  • علمدار جنون

بلا

بلا

بلا...

می اید ...

دری باز است رو به اسمان که نه ...دروازه ای ست وسیع به وسعت ظرفیت هر کس ...هر چه ظرفیت بالاتر در کوچک تر ...و بلا بالاتر ....

در کوچک است زیرا که ظرفیت بالا باید بسوزد و بمیرد ....

بلا را نمیتوان تعریف کرد ...

بلا در کربلا یک چیز بود و در مدینه یک چیز و کنون در تهران من یک چیز و در قلب من یک چیز ...

صبر

صبر

صبر

می کشد و بزرگ می کند ...

و من دلم چمران را می خواهد که با هم در هنگامه ی بلا به گل ها نگاه کنیم و گل ها را اب دهیم ....

اما من نه چمرانی را در برم دارم و نه گلی را ....

که چمران دست نیافتنی ست و گل یافتنی و چه سخت است نایافتنی ها ...

اه از دل ادمی ..

که جمیع تضاد هاست...اه از دل ادمی که جمع ضد ها ...

اه از جمع محبت و نفرت...

مرگ و عشق...

امید و ناامیدی...

صبر و بلا اما هم دوضد است و هم دو مترادف ...

اما دیگر نمیخواهم مجنون واره بگویم برایتان...

دیگر تعابیر نمی افرینم که بگویند یاوه می گویم...

اما جوری یاوه می کویم که یاوه هایم بشود عین حقیقت....

  • علمدار جنون