کرب و بلای من پله های حرم....

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

هو لطیف.

دلم میخواهد بنویسد و دست و ذهن یاری اش نمی دهد و بغض امانش...

هر چه فکر کردم از چه بنویسم که حرف راست باشد  و از سر صدق دل که بر دل ها نشیند حرفی نیافتم...

حرفی که حرف باشد ...

تنها و تنها این روز ها دل داده ام به آسمان و بازی رو زگار و قضا و قدری که نمی دانم من کجای آنم...

که اگر هم بدانم فرقی نمی کند ... فرقی نمی کند چون آموخته ام به درستی های دل تصمیم بگیرم و بی باکانه عمل کنم و امید داشته باشم به درست بودنش و در این معرکه هی و هی فکر نکنم که من کجای این تقدیرم ...که قضا همان حکم خداست از طریق اسباب و قدر قدر هایش ..و اندازه هایش ...

حالا چه فرقی می کند ...

این روز ها عجیب اسمان حرف های دارد برای گفتن و به گمانم در آسمان توافقات زیادی در دست تدوین است ...و به گمانم آنجا امور خارجه و کار فرشتگان سنگین تر است ...و به گمانم آنجا شهیدان عجیب مشغولند...

شاید برای همین است که چند وقتی ست شهیدی سراغم را نمیکیرد و بهتر که بگویم من سراغ شهیدی را ...

و یا شاید بخاطر همان کاری ست که دوسال است خواب و خیالم را گرفته بود و قول داده بودم دو ماه پیش که شروعش کنم و تمام اهل اسمان منتظرش بودند ...

و حالا می خواهم شروعش کنم تا بلکه در رحمتی باشد و فتج بابی برای آسمانی شدن من...

هر کسی ...هر جوری ...می تواند کمکی کند ...

شماره ...

ادرس ...

عکس ...

وب سایت ...

سایت ... نام ...

و هر نشانه ای از شهیدان زنده ، جانبازان جنگ دارید دریغ مکنید ...

ممنونم...و منتظر

بی ربط : دلم دلتنگ مردان قدیمیست...

  • علمدار جنون