کرب و بلای من پله های حرم....

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام حسن عسگری» ثبت شده است

بسم رب اسیر !

بعد از مدت ها نوشتن جرات می خواهد جرات اینکه مبادا قلمت تحلیل رفته باشد و  ذهنت دیگر نتواند واژه براکنی کند و روحت پرواز ....

اما من  می روم باز به آسمان واژه های ذهنم و از انجا رشت رشته را به تحریر در می آورم...

بعضی شب ها دل آدم می خواهد داد بزند اما نمی داند از کدام فریاد شروع کند و از کدام راه  بیاید ...

بعضی شب ها

که مثلا می شوند شب های شهادت آدم هایی از جنس نور ادم دلش میخواهد اندکی فریاد را همراه اشک کند و ببیارد و بدادد !!

واژه می آفرینم بی باک از تشر های فرهنگستان لغت و بی باک می نویسم از تشر های آدم هایی که می خوانند

ک من نه برای کسی که تنها برای هو می نویسم...

که تشر های هو تنها می تواند قلم را از من بگیرد ..

سامرا امشب لابد دیدنی است ...

لابد امام عصرمان کنون در سامراست و در حوالی آن گنبد درد دیده ...

اما نه...

امام عصرمان نزد خود پدر است ...

نمیدانم

تنها می دانم که امام عصرمان که نه تمامی عالم عزادار است ...

دلم میخواهد داد بزنم و به تمامی آن کوته فکرانی که فردا شب را شب جشن امامت امام عصر میدانند بگویم ...امامان عزادار است آرام...

امامت تکلیف است نه تبریک...

آه...

چ کنم ...

چه کنم که سینه پر درد است و حوصله کم ...

می توان اما تنها علم را برداشت برای دل گرمیه لشگریان...

علم را برمیدارم برای دلگرمی ...

و خود زخم میخورم و دم نمیزنم....

آه

  • علمدار جنون