کرب و بلای من پله های حرم....

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلنوشته امام زمان .مولا» ثبت شده است

بسم رب مهدی 

غریب و غریبی ....

غریب با نام تو عجین شده مولای من ....

کجایی این روز ها عجیب عجیب شده ام من...

کسی که مرا بفهمد نیست ...

مولای من اما سوالی دارم ...

غریب اوست که تمام اهل اسمان را دارد یا همچون منی که هیچ ندارد...؟

دیگر این روزها دیگری برای من نمانده ...

این روز ها تنها تو مانده ای برای منی که هیچ ندارم...

غریب منم که تو را ندارم مولای من ...

این روز ها حضرت ماه حرف کم میزند و راه را گم که نه خاکی می روم ...

راه معلوم است اما من نامعلومم...

چقدر دلم می خواد مادر بیاید و دستی برسر ما بکشد ...

چقدر دارد تلخ و سخت می شود حتی نفس کشیدن ...

آه مولا ....این روزهای تهران مناسب دل شما نیست...

مهاجرت بر شما امری لازم است ...

جان من نیایید اطراف شهر من ...

من شهرم را خوب نظاره کرده ام ...

و این روز ها خوب با مردمش حرف زدم و خوب دیدم کارشان را ...

مولای من ...

چقدر زمان امدنت دیر شده و چقدر دارم میمیرم...

با بلا ها کنار امده ام اما بلای نبودن تو دارد جانم را میگیرد....

دعایم کن مولا ...

دعایم کن زودتر بروم پیش پدر و مادر ....

دیگر ب زمین امیدی ندارم ...وقتی تنها امیدم ک شمایید نیستید...

عجل وفاتی یا الله.....

  • علمدار جنون